دخترانی از رنگين کمان

مدرسه‌ی من و باران

سلام

اول از همه ميخوام يه تشكر خيلي زياد از باران گلم   بكنم كه با آپ تبريك تولد، واقعا غافلگير و خيلي خيلي خوشحالم كرد . واقعا نميدونم چه جوري جبران كنم كه غافلگير هم بشه. و يه تشكر ديگه از همه‌ي اونايي كه اومدن و تولدم و تبريك گفتن؛ خيلي ممنون .

اين دفعه مي‌خوام يه خاطره ( كه توپ بودنشو بعدن بايد شما بگيد) تعريف كنم.خدا باعث و بانيش و بخيره  (خيرش بده) كه خاطراتم و يادم انداخت. خانوم پت و ميگم. اگه اون پست و ننوشته بود من ياده شيطونيامون نمي‌افتادم .

خوب خدا بهتون صبر بده، دوباره من مي‌خوام خاطره تعريف كنم ولي تمام سعيمو مي‌كنم كه خدايي نكرده دق نكنين.

ديگه مي‌رم سر اصله مطلب:

دوران پيش دانشگاهي بود كه من و باران و بهار توي يك مدرسه مشغول به تحصيلات بوديم  (توجه دارين كه مشغول به تحصيل بوديم و كار ديگه‌ايي هم نمي‌كرديم، فقط درس مي‌خونديم). يك روز گرم بهاري زمان زنگ تفريح (يا شايدم زنگ نماز، نميدونم) بود و ما سه نفر (كه البته معروف بوديم به سه تفنگدار) در حال متر كردن راهروهاي مدرسه بوديم، به صورت كاملا تصادفي و آني از جلوي نمازخونه‌ رد ميشديم كه ييهو يه فكر از مغز هر سه تامون دووييد .

اول يه بيوگرافي كامل از مدرسمون بدم  كه كاملا در جريان باشيد:

مدرسه‌ي ما ساختاري كاملا قديمي داشت با راهروهاي تو در تو و متصل به هم كه داخل شهركي پر از مدرسه بود و همه‌ي اين مدارس به هم راه داشتند ولي خوب همه‌ي اون راههارو بسته بودند.

از در مدرسه كه وارد ميشديم يه راهرو مانند بود، يه سرش وصل مي‌شد به حياط مدرسه و اون يكي سرش در ورودي ساختمان مدرسه بود. بعد از در دوم يك سري پله به سمت بالا داشت و يه سري هم به طرف پائين كه سري دوم وصل مي‌شد به همون حياط و سري اول مي‌خورد به يه راهرويه كاملا بزرگ و طولاني كه دفتر مدير، معلمها، بايگاني، آبدارخونه، نمازخونه و چند تا كلاس در اون جاي گرفته بود. وسط راهرو پله مي‌خورد به طبقه دوم كه بقيه كلاسها به اضافه‌ي يه سالن همايش خيلي بزرگ اونجا بود. حالا بماند كه انتهاي راهرو باز يه سري پله مي‌خورد به طرف زير زميني بي انتها و... (فكر كنم كاملا متوجه شده باشيد و مي‌تونين تصور كنين) .

انتهاي نماز خونه يه دري داشت كه خوب طبق تفحصي كه داشتيم هميشه قفل بود. ما هم به صورت كاملا اتفاقي رفتيم كه يه باره ديگه اين درَ رو امتحان كنيم ببينيم هنوز قفله آيا؟

طي يك عمليات كاملا سرعتي كفشها رو در‌آورديم و به انتهاي نماز خونه رفتيم بغلِ درِِ نشستيم كه مثلا صحبت كنيم واتفاقا  دستي هم به در كشيديم، ديديم بازه........

به صورت كاملا هوشيارانه در و باز كرديم ديديم يه راه پله‌ي مخوف و تاريك پيش روي ماست!  ديگه نمي‌تونستيم خودمون و كنترل كنيم، سريع رفتيم كفشهامون و آورديم، چون نمي‌دونستيم چه راه طولاني ايي پيش رو داريم. هر سه‌مون كاملا مطمئن بوديم كه راهي پيدا كرديم كه هيچ كس ازش خبري نداره و ممكنه به مدرسه بغلي ختم بشه . خلاصه كفش به دست وارد راه پله شديم و در رو هم از پشت بستيم كه همه‌ چي عادي باشه، بدون توجه به كسي كه داخل نماز خونه (چادر روي سرش بود و چهرش معلوم نبود، چمي‌دونستيم ممكنه مدير باشه ) داره نماز مي‌خونه (با خودمون گفتيم كه ما اون و نمي‌بينيم، حتما اون هم ما رو نمي‌بينه ، چون جز اوشون هم شخص ديگه‌اي داخل نماز خونه نبود)، كفشهامون و پامون كرديم و با احتياط از پله‌ها رفتيم بالا، به فضايي رسيديم كه كاملا بهم ريخته بود،‌ تخته و ميز شكسته و خلاصه كلي خرت و پرت اونجا بود و انتهاي اين بهم ريختگي يه پرده بود، هر جوري بود خودمون و به پرده رسونديم و از اون رد شديم، يه سالن خيلي بزرگ پيش رو داشتيم كه كاملا شبيه سالن همايش بود . ولي مطئن بوديم كه سالن مدرسه‌ي ما نيست  چون سالن ما اونقدر هم كثيف نبود. با خودمون گفتيم حتما سالن مدرسه همسايَس، چون قبلا از اون سالن بازديد كرده بوديم و ميدونستيم كه شبيه سالن ماست (در حقيقت با خودمون در گير بوديم كه ما الان بايد يه چيزي و كشف كرده باشيم، فايده نداره اين همه تلاش كرديم، بعد بي نتيجه باشه)، گفتيم درِ سالن و امتحان مي‌كنيم اگه باز شد، كه مي‌ريم همه جا، كشفي كه كرديم و جار مي‌زنيم، اگر هم باز نشد باز همه جا جار مي‌زنيم كه يه جا رو كشف كرديم، فقط به در بسته خورديم .

رفتيم سراغ در و ديديم كه خوش بختانه بازه. وقتي به اون وره در منتقل شديم با چهره‌هاي آشنايي از دوستان مواجه شديم و بعد از كمي فكر متوجه شديم كه در طبقه‌ي بالا در مدرسه‌ي خودمون تشريف داريم .

بعدش جالب بود. ما، در و بستيم و رفتيم سمت كلاسمون كه يه دفه صداي ناظممون  و شنيديم كه داره به صورت هن هن كنان  (بيچاره) از پله‌ها مياد بالا و اون يكي ناظم به صورت كماندويي از در سالن اومد بيرون و جفتشون به هم گفتن چي شد؟ نبودن؟

از اونجايي كه ما در اون مدرسه كاملا شناخته شده  به دخترهايي باشخصيت و خانوم بوديم ، يكي از ناظمها به ما اشاره كرد كه بياين اينجا كارِتون دارم. ما هم به صورت يخ كرده و همانند كچ رفتيم پيشش  (با خودمون گفتيم از اول سال، هر چي رشتيم پنبه شد).

ناظم: شما كسيو نديدين كه از سالن خارج بشه؟

ما: نه خانوم  

ناظم: خيلي خوب، شما وايسين دم در سالن هر كي اومد بيرون يا خواست بره تو به من خبر بدين!

ما: چي شده خانوم؟ مگه چيزي شده؟

ناظم: نه، همين كه گفتم. اگه خبري شد بياييد به من بگيد.

ما: چشم خانوم

ناظم: باران شما با من بيا پائين كارت دارم

باران: چرا خانوم. چي شده؟

ناظم: حرف گوش بده. گفتم بيا پائين

باران: چشم خانوم

بقيش از زبان باران كه تعريف مي‌كرد:

گفت رفتم پائين ديدم مدير داره با ناظم صحبت مي‌كنه:

مدير: كسي بالا نبود؟

ناظم: نه والا ما همه جا رو گشتيم

مدير: من خودم ديدم كه رفتن بالا . سه نفر هم بودن، قيافه‌هاشون و نديدم، داشتم نماز مي‌خوندم.

ناظم: ولي ما همه جا رو گشتيم كسي بالا نبود، شما نگران نباشيد.

ناظم رو به باران: شما ديديد كسي از سالن خارج شه؟

باران: نه خانوم. كسي بالا نبود.

ناظم: با من بيا دفتر

باران: چشم خانوم

باران گفت رفتم دفتر و ناظم هم يه سري برگه كه براي بچه‌هاي كلاس بود رو، داد بهم ببرم سر كلاس، بعد اومد بالا و بين بچه‌ها برگه‌هارو پخش كرد.

ما هم به راحتي رفتيم سر كلاس...

البته ميدونم كه هر سه تامون خيلي غِسِر  (قِصِر – قِثِر – غِثِر – قِسِر – غِصِر) در رفتيم. يعني اگه متوجه ميشدن به سرعت نور از مدرسه اخراج ميشديم.

ولي خوب همين كارا رو هم نمي‌كرديم كه مي‌مرديم، از ساكتي و بي هيجاني. البته اين ماجرا گوشه‌اي از شيطونيهاي ما بود .

خوش باشين                                  شبنم

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦ - شبنم و باران

تولد عزيزترينم ( شبنم )

هر روز روز تولد توست  

هر وقت برگی می افتد مرغی بال باز می کند غنچه ی سپید گلی عاشق عکسش را در آب برکه ی زلال می بیند.هر وقت آسمان بغض می کند و باران گلوی شمعدانی های صورتی را که کم کم رنگ می بازند به هوای آمدن تو تازه می کند و هر وقت می آیی و دلم می خواهد بمانی اما می روی...

قشنگ ترین تولد شاید شب آغازین بی دغدغه ماندن در گهواره است چرا که بعد از آن عمری سوختن و شریک شدن با اشک چون فواره است و آخرش آرزوی رسیدن به آن سوی سیاره است.

گمان می کنم کسی هرگز تولد خود را نخواهد دید .

زیباترین تولدها تنها آن هایی ست که در رویا برای کسی می گیریم و یا کسی برایمان می گیرد و من تمام تیر را که نامش هم مانند ساکنانش مقدس است برایت در جایی دور پشت بوته های بی خار گل سرخ با دو سیب سرخ که در آستانه ی افتادن به هم رسیدند با شمعی که به جای من و تو آب می شود تولد خواهم گرفت.

تولدت را تبریک می گویم دیر نیست زمانی که به قول سهراب همه تو را به هم تبریک گویند.  

 

                  شبنم عزیزم *

                         ساده می نویسم :

                               « لمس بودنت مبارک »

 

                                  

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦ - شبنم و باران

پابلو نرودا

 

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

 

اگر سفر نكني

اگر چيزي نخواهي

اگر به اصوات زندگي گوش ندهي

اگر از خودت قدرداني نكني

 

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

 

زمانيكه خود باوري را در خودت بكشي

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند

 

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

 

اگر برده عادات خود شوي

اگر هميشه از يك راه تكراري بروي

اگر روزمرگي را تغيير ندهي

اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني

 

تو به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

 

اگر از شور و حرارت

از احساسات سركش

و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وامي‌دارند

و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند

دوري كني

 

تو به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

 

اگر هنگاميكه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آنرا عوض نكني

اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني

اگر وراي روياها نروي

اگر به خودت اجازه ندهي

كه حداقل يك بار در تمام زندگيت

وراي مصلحت انديشي بروي

 

امروز زندگي را آغاز كن

 

امروز مخاطره كن

 

امروز كاري بكن

 

َنگذار كه به آرامي بميري...

 

شادي را فراموش نكن

خوش باشين                                شبنم

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦ - شبنم و باران

پايان جهان

سلام

دو روز مانده به پایان جهان

تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت، تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.

تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید.

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ای دارد؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد.

زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمین را مالک نشد، مقامی به دست نیاورد. اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و به قول ننه مرجان چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد.

لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود...

دكتر شريعتي

 خوش باشین               شبنم

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦ - شبنم و باران

فريدون مشيری

ساقي

كاش مي د يدم  چيست

 آنچه از چشم  تو تا عمق  وجودم  جاريست !

آه  وقتي  كه  تو لبخند  نگاهت  را

مي تاباني

بال  مژگان  بلندت  را

                       مي خواباني

آه  وقتي  كه  تو چشمانت

                         آن  جام  لبالب  از  جاندارو  را

سوي اين  تشنه ي  جان سوخته  مي گرداني

موج  موسيقي عشق

از دلم  مي گذرد

روح  گلرنگ  شراب

در تنم  مي گردد

دست  ويرانگر  شوق

پرپرم  مي كند  اي  غنچه ي  رنگين !  پر پر !   

من در آن  لحظه  كه  چشم  تو  به  من  مي نگرد

برگ  خشكيده ي  ايمان  را

                              در پنجه ي  باد

رقص  شيطاني  خواهش  را

                                در آتش  سبز !

نور  پنهاني  بخشش  را

                           در  چشمه ي  مهر

اهتزار ابديت  را  مي بينم

پيش از اين سوي  نگاهت  نتوانم  نگريست

اهتزار ابديت  را ياراي  تماشايم  نيست

كاش  مي گفتي  چيست

آنچه  از  چشم  تو  تا عمق  وجودم  جاري است.

دوستدار شما : با را ن

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦ - شبنم و باران

عيده ام پی تيری

سلام با كمي تاخير

كلي حرف داشتم بزنم آخه توي اين تعطيلات برخلافه تعطيلاته سالهاي قبل كه سوت و كور بود و هيچ جا نرفتيم، امسال سرمون خيلي شلوغ بود، يعني به عبارتي خودمون و خفه كرديم از بس به هواي عيد ديدني رفتيم ماشين سواري  .

يه روز رفتيم خونه‌‌ي يكي از اقوامه دور (البته براي بعضيا، اين فاميل خيلي هم نزديكه ها، ولي براي ما كه سالي يه دفه هم به زور همديگرو مي‌بينيم خيلي دور ميشه ديگه) دختر عموي مامانم  ، خونشون خيلي دوره تا خونه‌ي ما، براي رفتن به اونجا بايد كلي اتوبان سواري مي‌كرديم، براي همين من خيلي مشتاق بودم كه بريم اونجا (اوصولن انسانهاي عشقه سرعت و ماشين، عاشقه رفت و آمد هم ميشن  )، حالا من در حالت عادي همچين خيلي هم ازشون خوشم نميادا  ، وقتي ميريم اونجا بايد كلي با كلاس رفتار كنيم، مثلن چايي رو هورت نكشيم يا قند و گاز نزنيم يا اينكه ميوه رو حتما پوست بكنيم بخوريم   (حالا نيست در حالته عادي اين كارا ميكنيم) خلاصه رفتيم اونجا. بعد از چند دقيقه كه نشستيم همون خانومه باشخصيت گفت ديدنه خواهرم تشريف نمي‌برين؟  ما هم كه نمي‌خواستيم اونجا بريم بهونه آورديم كه از وقتي منزلشون و عوض كردن ما خدمتشون نرسيديم،منزلشون و بلد نيستيم، برگشت گفت اتفاقا منزلشون به منزله ما نزديكه آدرسشون هم سر راسته    ... شروع كرد به آدرس دادن، ما هم خودمون و ميزديم به اون راه كه ما تا حالا از اون مسير نرفتيم و بلد نيستيم اون ورا رو... ايشون هم كه كم نمي‌آوردن رفتن اطلسه تهران و آوردن گفتن اين هم كروكيش اگه ميخواين بكشين، كه گم نكنين  (دقت دارين كه رفت و آمد با اين خونواده چقدر تو صحبته من تاثير داشته  ). از شانس خوبه ما تا اومديم بهونه بگيريم كه نكنه خونه نباشن و ما مزاحمشون نميشيم و اين صحبتا، خوده حلال‌زادشون تماس گرفتن با منزله خواهرشون  ، هيچي ديگه راپورته ما رو هم دادن كه فلاني و فلاني و اون‌يكي اومدن منزله ما، الان هم ميخوان بيان منزله شما  

به اجبار  ، دوباره رفتيم اتوبان سواري  ، خدمته اون يكي منزل هم رسيديم، بعد از اونجا كه مي‌خواستيم رفعه زحمت كنيم، گفتن خواهش مي‌كنم تشريف داشته باشين(حالا نميدونم چه اصراريه، ما كه بعده قرني اومديم خونه‌ي شما براي چي بايد بمونيم؟  )، ما هم به بهونه‌ي خونه‌ي خاله بابام (كه البته اون هم سالي يه دفه ميبينيم) خواستيم پاشيم، كه گفتن با تلفن هماهنگ كنين با اونجا، گفتيم تلفشون و همراهمون نداريم (تو دلمون: بي خيال شين ديگه  ) گفتن تماس بگيرين تلفشون و از كسه ديگه بگيرين خلاصه زنگ زديم و هماهنگ كرديم، اتفاقا خونه هم بودن، اونجا هم رفتيم.. بعد از ظهر كه اومديم بيرون، شب نزديك به نيمه شب، رسيديم خونه... 

يه روز ديگه هم رفتيم عروسي  ، اينقدر خوشحال بودم عينه اينا كه تا حالا عروسي نرفتن هول ورم داشته بود (آخه بعده يه سال ميرفتم عروسي و برخلافه عروسياي ديگه، رو كارت زده بودن جنابه آقاي فلاني (بابام) همراهه خانواده). اووووووووه كلي به خودم رسيدم لباس و آرايشگاه و ... بعد كه رفتيم اونجا اينقدر خلوت بود(به هوايه اينكه وسطه هفته بود، بعد هم همه رفته بودن مسافرت و اينا)، كه عروس خيلي حالش گرفته شد   حاله مارو هم گرفت. بعد كه اومديم خونه حالمون بيشتر گرفته شد. وقتي رسيديم خونه مامانم چون كيفشو عوض كرده بود كيليد (همون كليد در زبانه شيرينه فارسي) نياورده بود، بابام هم چون لباسشو عوض كرده بود و به هوايه اينكه ما كيليد   مياريم، نياورده بود، من هم از بس اين كيف، اون كيف كرده بودم هر چي گشتم پيدا نكردم. خلاصه بابام با بدبختي و آچار و پيچ گوشتي و غيره درو باز كرد   (حالا بماند كه عوض كردنه يه قفله در افتاد گردنه بابام  ). ولي بعدش بيشتر حالم گرفته شد.  اين كيفه كه خريده بودم! يه جيب داشت، جيب نما نبود كه!!!   اونجا عيديامو ميذاشتم،‌رفتم ببينم چقدر عيدي جمع كردم كه ديدم كيليدم و اونجا گذاشته بودم  .

چون وقت نداريم، جريانه سيزده بدر و كه صب پا شديم ديديم هوا بارونيه بي‌خيال شديم، دوباره ظهر تصميم گرفتيم بريم، و رفتيم يه آش رشته‌ي توپ هم زديم و بعدازظهر تا اومديم يه ذره خوش بگذرونيم دوباره بارون گرفت، ولي تو همون مدته كم هم كلي خوش گذرونديم بعد تو هوايه باروني هم رانندگي كرديم و تعريف نمي‌كنم  .

خلاصه ساله خوبي رو شروع كرديم هر چند موقعه سال تحويل خواب بوديما، ولي هم عروسي داشتيم هم صله رحمه زوري، زياد داشتيم. خيلي شاد شروع كرديم، خدا رو شكر  . به گفته‌ي عموش كلي با دخترايه فاميل سبزه گره زديم تا بلكم فرجي بشه   . تصميم گرفتم در ساله جديد يه ذره فعاليتم رو بيشتر كنم در تمامه زمينه‌ها، من جمله آپ كردن تا ببينيم خدا چي مي‌خواد  .

التماسه دعا

خوش باشين                                                    شبنم

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٦ - شبنم و باران

عيد نوروز

سلام     سلام    سلام

تولد تولد تولدت مبارک

ا ا ا اشتباه شد سال نو بود شعرش چی بود؟

آها همون آهنگ قشنگه بود شعر نداره نمی تونم تو وبلاگ براتون بخونم دیگه شرمنده     

خیلی تلاش کردم یا یه آپه بلند بالا داشته باشم ولی شانس نداشتم تا میشستم پای رایانه (فارسی را پاس بدارید   ) یه کار پیش میومد و مجبور بودم دل بکنم    . الان هم چون برای چند دقیقه تنها شدم از فرصت استفاده کردم و گفتم دیگه تبریک عید و که نمیشه نگفت بیام یه تبریک بگم که گفته باشم. آخه زشته جلو در و همسایه، بعدم چون بحث آبرو و حیثیت بود دیگه دست به کار شدم.

ميخوام دعا كنم امسال اونايي كه در حسرته تشكيله خانواده هستن و يا در حسرته پول براي پاس كردنه چكاشون هستن و يا اونايي كه در حسرته خريدنه چيزاي نو هستن و كلن همه‌ي كسايي كه در حسرت هستن خدا از اين حسرت‌ها درشون بياره و زندگيا رو از اين رو به اون رويي كنه كه خوبه.

ساله خيلي خيلي خيلي ... خوبي رو براي همه آرزو مي‌كنم. ايشالا هميشه شاد و سربلند و پيروز و موفق باشين.

اینم برای حسن ختام:

ساقيا سايه‌ي ابرست و بهار و لب جوي

من نگويم چه كن،ار اهل دلي خود تو بگوي

خوش باشين                                                             شبنم

                            **********************************

سلام.

منم هرچی شبنم گفت همون

 بهار بهترین بهانه برای آغاز و آغاز بهترین بهانه برای زیستن.

 آغاز بهار بر همه ی شما مهربانان مبارک

*هردم دردی از پی دردی ای سال

*با این تن ناتوان چه کردی ای سال

*رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت

*صد سال سیاه بر نگردی ای سال

 

 با آرزوی بهترینها برای 

  بهترین دوستان دنیا >  باران

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٦ - شبنم و باران

سهراب سپهری

 

* نشاني*

" خانه ي دوست كجاست ؟ " در فلق بود كه پرسيد سوا ر

آ سمان مكثي كرد

رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها

                                                                  بخشيد  

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت :

" نرسيده به درخت

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است

و در آ ن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است

مي روي تا ته آن كوچه كه او پشت  بلوغ  سر بدر

                                                   مي آورد

پس به سمت  گل  تنهايي مي پيچي

دو قدم مانده به گل

پاي فواره ي جاويد اساطير مي ماني

و ترا ترسي  شفاف فرا مي گيرد

در صميميت سيال فضا  خش خشي  مي شنوي :

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا  جوجه بر دا رد از لا نه ي نور

و از او مي پرسي

خانه ي دوست كجاست ؟ "

 دوبا ره سلام . سلام به همه ي شما مهربونا

اندفه جور شبنم جونو من مي كشم . ديشب شبنم بهم گفت يه جورايي تنبليش مياد البته من كه فكر ميكنم به خاطر رانندگيه زياده كه خسته شده   ولي از حق نگذريم دست فرمونش عالييييييييييييييييييييه البته به پاي دست فرمون من نميرسه هااااااااااااااااا  

در هر حال خوشحال ميشم مثل دفعات قبل منو مورد لطفتون قرار بديد.

منتظر حضور گرمو نظراي پر مهرتون هستم   *** باران.

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٥ - شبنم و باران

شيشه طاقت

بشكنيد بشكنيدم آه آه دست هاي مهربان پر زسنگ

بيش از اين شكسته است  بارها اين دل هميشه خون هميشه  تنگ

من چقد ر ساده  بودم اي  دريغ  آ نقدر كه باورم  نمي شود

من كجا و شرح  بي حقيقتي حرفها و چهره هاي  رنگ رنگ

من به ا نتهاي خط رسيده ام  خسته ام از ا ين سكوت مرگبار

اشك  اين  پناهگاه  مرگبار و آخرين موج  ميزند  ز ديده  بي درنگ

دستهاي التماس من هنوز حلقه بر در محبت شماست

من گداي كوچه ي محبتم فكر هم نمي كنم به نام و ننگ

ادعاي درد و عشق مي كنيم  حرفهايمان چه عاشقانه است

ما كه عاشقيم و شيشه طاقتيم  مشكنيد  مشكنيد مان  به سنگ

 سلام به همه ی شما دوستای مهربونم.از همین جا از همه ی شما مهربونایی که برای بابام دعا کردید و منم دلداری دادید تشکر میکنم.خوشحالم که دوستای گلی مثل شماها دارم.  شرمنده که دیر اومدم  ولی میدونم که به بزرگی خودتون می بخشید. دوستتون دارم.

منتظر نظرای پر مهرتون هستم  >  باران

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٥ - شبنم و باران

رانندگی

سلاملكم

اول از همه بگم كه با شرمندگي تمام ادامه پسته قبل يادم نيومد       .

يه مسئله خيلي مهمتر اتفاق افتاده، اونم مريضيه پدره بارانه عزيزمه       كه شديدن به دعاي شما دوستان احتياج داره و به خاطره همين موضوع هم فرصت و حوصله‌ي آپ كردن نداشت و اين مسئوليته بزرگ به عهده‌ي من افتاد.

جونم براتون بگه ما بعد از قرني، با هزار زور و دعوا بعدش با خواهش و تمنا     (ديديم  دعوا نتيجه نداره) تونستيم خونواده رو راضي كنيم كه ماشين بخريم      .

من يكسال پيش از ذوقم كه 18 ساله شدم، رفتم دنباله گواهينامه       (آخه بگو تو ماشين داري كه مي‌ري گواهي‌نامه مي‌گيري؟ نه مي‌خواستم هر جا كارت شناسايي مي‌خواستن به جاي شناسنامه گواهيناممو نشون بدم. مي‌گن كلاس داره...    ) حالا بماند كه چقدر مربيم مسخرم كرد گفت آخه اين چه كاريه؟ هر موقع ماشين دار شدي اون موقع ميومدي تعليم (آخه اون بنده خدا چه مي‌دونست من دارم با همه‌ي دوستان و آشنايان كله گواهينامه مي‌ندازم      ) اصلن ولش كن تا از بحث اصلي خارج نشديمو من هم بقيه‌ي ماجرا مثله ماجراي اتوبوسه يادم نرفته، ميريم سراغه اصل مطلب:

روز اوله ماشين داري

روزه اول كه مامانم اينا ماشينو تحويل گرفتن آوردن گذاشتن تو پاركينگ كه چي؟ به خاطر اينكه بيمه‌ي ماشين از 12 شب به اونور راه ميافته      (حالا نه اينكه همون اوله بسم الله قرار بود تصادف كنيم و ماشينو داغون كنيم!) البته حق هم داشتن چون به رانندگيه من هيچ تضميني نبود. خلاصه با هزار زور و اصرار تونستيم ساعت 11 مامان اينا رو راضي كنيم كه بريم بيرون يه چرخ بزنيم. من نشستم پشت فرمون به صورت خيلي ماهرانه مي روندم، ماشين هم از تعجبش چند دفه خاموش كرد    . بالاخره ساعت 12 شد و به سرعته ما هم افزوده شد، كلي اين ور اون ور رفتيم (تازه اين همه كه گشتيم ساعت 12 و نيم خونه بوديم، خيلي فعاليت كرديم، نه!؟       ).

و اما روز دوم

صبح روز دوم با مامان اينا رفتيم بيرون، اتفاق خاصي نيافتاد فقط يه بار دقيقن وسطه يه چهارراه بزرگ  و شلوغ، ماشين هيجان زده شد، خاموش كرد (نمي‌دونم چرا اين ماشينه انقدر احساساتيه، احساساتش هم نمي‌تونه كنترل كنه، آخه اونجا هم جاي خاموش كردن بود؟      ) و خلاصه به هر بد بختي اين ماشينه هيجان زده‌رو رسوندم خونه    .

ولي بعدازظهرش كه يكي از فاميلامون اومده بود و فهميد كه ماشين خريديم، كلي ابراز احساسات كرد و من هم چون كلن خيلي تو اينجور مواقع احساساتي هستم، بهش تارف زدم كه بريم بيرون يه دور بزنيم(نيست خيلي دس فرمونم ميزونه      )، اي كاش اين زبون لال ميشد (دور از جون البته) چيزي نمي‌گفت. خلاصه ما رفتيم پائين و ماشينو از پاركينگ در آورديم، ترمز دستيو رو كشيدم، پياده شدم در پاركينگ رو بستم. همه سوار شدن (مامان، فاميل) نشستم با اعتماد به نفسه كامل، كلاج، دنده، گاز، ماشين خاموش شد     . گفتم شايد كفشم راحت نيست، چون كلاج زير پام در ميره      (حالا صبح با همون كفش رونده بودما، تازه صبم به مامان اينا گفتم فكر نمي‌كردم اين كفشه اينقد راحت باشه براي رانندگي      ) باز با اعتماد به نفسه كامل دوباره روشن كردم كلاج، دنده، گاز، خاموش و دوباره من يه بهونه‌اي آوردم. واين پروسه (اينم خيلي قلمبه سلمبه شد مي‌دونم، ولي معادله فارسيشو پيدا نكردم     ) حدود 10 بار تكرار شد و بالاخره ماشين روش كم شد و راه افتاد، رفتيم دور و وره خونه يه دور زديم، حالا بماند كه توي اين ده دقيقه يه رب يه چيزي حدوده بيست باره ديگه هم ماشين احساساتي شد    (آدم وقتی بخواد با رانندگیش کلاس بذاره همین میشه دیگه) . تا اينكه رسيديم دمه خونه و من همون كنار، پاركه سي سانت كردم       و متوجه بويي داخل ماشين شدم، با خودم گفتم اين چه بوييه؟  بوش شبيه سوختگي بود       . بعد شيشه رو كشيدم پائين ديدم بو بيشتر شد     ، با كمي تفكر و تجسس پي بردم كه اين بوي سوختگي از ماشينه خودمونه، دور و برمو نيگا كردم كه چشمم به ترمز دستي افتاد، ديدم نخوابوندمش      ، با تفكر و مروره خاطرات متوجه شدم كه همون اول يادم رفته بود كه بخوابونمش       و اين موضوع كه مطرح شد، ديدم از كله‌ي مامانم هم داره دود بلند ميشه        و حالا تيكه نندازو دعوا نكن كي دعوا كن (بهم گفت تو بايد گاري بروني نه ماشين و ....      ). خلاصه ماشينو بردم سره جاش و خودم هم متواري شدم رفتم خونه‌ي همون فاميلمون      ، تا جلوي چشمايه مامانم نباشم كه حرص بخوره، مي‌دونستم چه حالي داشت بيچاره اون موقع.

بعد خودم، خودمو تنبيه كردم كه تا چند روز سوارش نشم (ولي مي‌دونستم طاقت نميارم) ولي بعد از اون ماجرا هيچ وقت توجه به ترمز دستي يادم نميره        .

آخيش چه تلاشي كردم تا اين داستان و تا آخرش تعريف كنم...      .

خيلي حرف زدم

خوش باشين                                        شبنم

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥ - شبنم و باران